پروانه شو... پروانه!
به بهانه پخش مجدد «پاپیون» از تلویزیون
پروانه شو... پروانه!

کمتر کسی هست که «پاپیون» را ندیده باشد، همین تلویزیون خودمان بارها و بارها این فیلم را پخش کرده است. با این حال حتی اگر کسی فیلم را ندیده باشد، شنیدن موزیک متن این فیلم به تنهایی قادر است حال و هوای فیلم را به مخاطب منتقل کند که با چه حکایتی روبروست.
ماجرای فیلم «پاپیون» حکایت شخصیتی به نام پاپیون (استيو مك كوئين) است که به اتهام قتل یک واسطه در دادگاهی در فرانسه محاکمه شده و قرار است دوران محکومیتش را در زندانی در یک جزیره بگذراند، و از همان آغاز پیداست که تمام فضای فیلم در همان جزیره است که انگار آخر دنیا به حساب می آید.
«پاپیون» شاید از لحاظ تکنیکی چندان فیلم قابل دفاعی نباشد که تبدیل به فیلمی کلاسیک شود اما تم قدرتمند این فیلم نقاط ضعفش را میپوشاند و آن حالت نمادین آزار دهنده را تلطیف میکند و مخاطب را صد و پنجاه دقیقهی تمام پای تماشا مینشاند.
تصویری که در پایین این بند خواهید دید فریمی از کلیدیترین سکانسهای «پاپیون» است. پاپیون به دلیل یک فرار نافرجام به سلول انفرادی منتقل شده و مجبور است دورهای طولانی را در این سلول تنگ و تاریک بگذراند و هر روز در فضای تنگ و محدود سلول قدم بزند.
و اما نقطهی کلیدی وقتی شکل میگیرد که پاپیون دورهی سلول انفرادیش تمام میشود و همین که از در سلول خارج می شود و به محض اینکه یک گام بیشتر قدمهای که بیشتر برداشته بر میدارد از هوش رفته و نقش زمین میشود،در نظر گرفتن این صحنه میتواند به پایان این فیلم معنای دیگری بدهد. اما موضوع این فیلم:
موضوع همان دغدغه همیشگی بشر است. موضوع مبهم رهایی. بیشتر از همه رنگ آبی چشمان مك كوئين المان مناسبی است که نگاه و دغدغه مخاطب را از ته این سلول انفرادی به سمت آسمان پرتاب کند، به چیزی که همیشه فقدانش در فیلم احساس میشود و در نهایت با نمای بازی که در پایان بندی فیلم شاهدیم آسمان و دریا در دوردست به هم گره میخورند انگار.
این دریای بیکرانی که پاپیون به آن پشت کرده است قرار است در پایان او را به رهایی برساند،آن هم به مدد یک قایق دستساز و نامعتبر.و با این حال پاپیون سالخورده سوار بر قایقی رقتاگیز چیزی را فریاد میزند که ما- مایی که شهامت پریدن در تلاطم دریا را نداشتهایم- به زحمت میشنویمش. و بعد صدای خروش دریا و موزیک معروف فیلم با هم در آمیخته میشود و پاپیون قایقش از نظر ما ناپدید میشود.
این دست راستی لوئیس است ( داستین هافمن) او قید فرار را زده و خودش را در جزیره کوچک با سبزی کاری مشغول کرده، اما پاپیون با کمال گرای که دارد چنین چیزی را تاب نخواهد آورد. آنها همدیگر را در آغوش می گیرند و از هم خداحافظی میکنند آنگاه پاپیون با قایقش به اقیانوس میپرد و شناکنان فریاد میزند : آهای عوضیها من هنوز زنده ام! این همان دیالوگی پایانی است که ما به زحمت میشنویمش.
در تمام فیلم تمام موتور حرکتی روایت بر محور سماجت «پاپیون» میچرخد که به هر قیمیتی شده می خواهد از زندان فرار کند و محکومیت محتومش را با کنش شدیدش باطل کند.
پاپیون از آن فیلمهاست که هیچگاه کهنه نخواهد شد، برخلاف روایت خطی فیلم می توان گفت که این فیلم هیچوقت تمام نمیشود، از نقطهی پایان و وضعیت رقتانگیز و در عین حال ستایشبرانگیز پاپیون سالخورده میتوان برگشت به پاپیون جوان و مصمم، انگار فرار پایانی او نیز نافرجام بوده و حالا گلالود و خسته به ساحل برگشته و نقشه یک فرار دیگر را میکشد.
هیچ میراثی گرانبهاتراز راستی ودرستی نیست . (شکسپیر)